تبليغاتX
کوچه پس کوچه


کوچه پس کوچه

بلند بلند فکر کردنه دختری به نام هما



بازم سلام

خوبید

من که از صبح دارم درس می خونم ببخشید به قوله مامانم ریاضی تمرین می کنم اخه هفته دیگه امتحان دارم احتمالا این هفته ام دیر تر بیام نت  اخه باید امتحانام رو خوب کنم 

یه چیزه جالب به نظرم رسیده مثلا شما وقتی کامنت م یزارید چه طور خداحافظی می کنید

اول خودم    فعلا بای

اقا مهدی     به امید همکاری هایه بیشتر با تشکر

بی ریا        موفق باشی یا شاد باشی

امیر            یا علی

محمد حسین    بازم بیا خوشحال میشم

بعضی ها هم فقط می گن منتظریم تازه این خوبه بعضی ها نه سلام نه علیک فقط  ادرس می زارن بع ضی ها هم این قدر حرف می زنن که خداحافظی یادشون می ره

 به هر حال اصله کار مهمه 

خوب فعلا من برم فعلا بای

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط یک هما| |

سلام به همگی

خوبین من که ملالی نیست جز گرمایه راه و ازاره مردم ازاران

         کوه به کوه نمی رسه ولی ادم به ادم می رسه

خو ب می دونید ماجرا ازاین جا شروع شد که استاد ما علاقه ی فراوانی به حاشیه روی و به طوره کلی چرت و پرت گویی داره بنابراین  دانشجو یانه بنده خدا مجبورند به عناوینه مختلف سره کلاس سرگرمی واسه خودشون  درست  کنند مثلا دیروز

دیروز  صبح ساعته ۸ طبقه معمول کلاس شروع شد و طبقه معمول همون چیزایه طبقه معمول   ولی خوب از اواسطه کلاس تقریبا فهمیدم این کلاس معمولی نیست اخه یه عدد موجوده بی نام و نشان  از پشته سر با صندلیه من ریتم گرفته بود ومنم از سر بیکاری شروع کردم به رمز گشایی اون ریتم از اهنگا و ... ولی خوب  پیداش نکردم این موضوع کم کم بالا گرفت تا اون جا که یه  لحظه به خودم اومدم  دیدم داره صندلی  رو وارونه میکنه اونم فقط با مچه پا این قدر ترسیدم گفتم این حتما بچه قولیه  جالب اینجا بود که خودشم بلا نسبته شما به کر بودن می زد اخه من مدام م یگفتم موژان نکن (دوستم رو میگم) موژان پات بشکنه داری می ندازیم زمین موژان چرا کیفم رو خاکی کردی و.... هزار تا حرف به موژانه بیچاره زدم طوری که اون می شنید ولی به رو خودش نمی یاورد  کلاس که تموم شد تازه دیدم نه بابا این غولم نبود

بعد از ظهر دسته بر قضا جایه ما  جابه جا شده بود یعنی دیر اومد فقط جلویه من جا بود باید می نشست خوب منم  سعی کردم از خجالته صبحش در بیام البته تقریبا کله کلاس صبح متوجه رفتارش شده بودن پس همه می دونستن من فقط دارم عکس العمل نشون می دم پس ازاد بودم خوب منم وقتی کلاس خلوت بود یعنی استاد فقط حرف می زد وکسی اجازه ی صحبت نداشت شروع می کردم ولی خوب من کمکی هم داشتم خلاصه کلافه شد اون قدر یه بار چنان دستش رو بلند کرد اورد پشته سرش من ترسیدم  ولی بعد فقط سرش رو خواروند منم گفتم موژان یه حموم برو

خلاصه  تاب وتحمل نیاورد و وسطه کلاس پاشد بره منم گفتم موژان بشین درست رو گوش کن همه چی صلح ولی اون باور نکرد و رفت

اینم از این  فقط خدا رحم کرد موضوعه درسه دیروز اسون بود اخه نصفه کلاس چیزی نفهمیدن

فعلا با اجازتون

راستی یادم رفت هفته ی دیگه امتحانام شروع م یشه واسم دعا کنین بد شانسی نیارم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط یک هما| |

بازم سلااااااااااااااااااااااااام

من اومدم 

تو این مدت خیلی فکر کردم راستش یه وقتایی پیش می یاد که که ادم دوست داره بره یه جا که هیچ کس نباشه خودش باشه و خودش دقیقا تویه همین وقتاست که دور و ورت انچنان شلوغ می شه که نگو و نپرس

همون وقتایی که دوست داری از همه چیز فرار کنی ولی همه چیز دنبالت می یاد

همون وقتایی که دوست داشتی صدا هیچ وقت وجود نداشت ولی زمان از لج تولدی بزرگ واسه صدا می گیره

همون وقتایی که احساس می کنی حتی اشک هات دیگه ازت فرار می کنن اون قدر که دوست داری فریاد بزنی ولی فقط می تونی اون رو تجسم کنی درست مثله فریادی بی صدا

ولی همون وقتا فقط دوست داری با خودت فکر کنی فکر کنی به دلیله این اتفاقات ولی خوب اگه این فکرات دلیلی پیدا نکردن اون وقته که مثله چند وقت پیشه من دوست داری این زندگی نابود می شد همین وهمین

می خوام از کسایی که تواین مدت به من سر زدن تشکر کنم اول از همه از اناهیتایه عزیزم که حتی زنگ زد و با هام  صحبت کرد انی جان مرسی    بعد از امیرگل که با کامنت هاش بهم  ارامش داد  امیر جان مرسی  بی ریا تو هم مثل همیشه بی ریا تر از خورشید ی اقا مهدی مرسی بچشم سعی می کنم   محمد حسین مرسی از پیشنهادت  و از خوش امد گویید  نیما جان مرسی از افات  در کل از همه ی کسایی که الان دقیقا  یادم نمی یاد مرسی قول می دم دیگه تکرار نشه

پروردگارا ..........

 به من ارامش ده       تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده               تا تغییر دهم انچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده             تا تفاوت این دو را دریابم

و مرا فهم ده     تا متوقع نباشم که دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند

فعلا بای

 

نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط یک هما| |

سلام به همگی

شاید این اخرین پستی باشه که دارم براتون میزارم چون دیگه از همه چیز خسته شدم از خودم از این وبلاگ از این زندگیه واز هر هیچی که دورو ورمه

حالا که فکر میکنم تویه این چند ساله گذشته هیچ وقت نبوده که از زندگیم کاملا راضی باشم همیشه همه چیز بر عکسه چیزی بوده که من می خواستم

همیشه با خودم می گفتم خدا مصلحت رو پیشم می یاره و هر چی من می خوام حتما غلطه ولی امروز داره بهم  ثابت می شه نه انگار واقعا این زندگی از دستم خسته شده همین و همین

هر سال تویه این روز باید یه خبر بد بهم برسه این رو دیگه مطمئن بودم ورسیدم جوری که دیگه  دوست دارم از همه چی راحت شم 

امروز خوندم خدا  جایه همه ی تنهایی هایه ماست ولی در مورده من نه حتی انگار خداهم تر کم کرده می دونم هیچ کس حرفام رو درک نمیکنه تقریبا دیگه عادت کردم

دردهر صورت  اگه دوباره هیچ وقت اپ نکردم

خداحافظ

گریه کن گریه قشنگه گریه درده دله تنگه حتی دیگه اشکامم ازم دارن فرار می کنن

نوشته شده در سه شنبه 1386/05/09ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط یک هما| |

سلام به همگی

خوبین؟ راستش من نه زیاد اخه خالم پر کشید

خوب میلاد امام علی مبارک

راستش این روزا هر وقت اسمه میلاد امام علی میومد یاده استاده اندیشم می یوفتادم   واستون تعریف کنم

با تمامه ارزوها انتخاب واحد کردم وباز با تمامه ارزوها اندیشه ۲برداشتم وباز هم با تمامه ارزو ها با یه استاده معروف برداشتم

استاده ما از قرار یه استادی بود که نه به حضوری اهمیت می داد نه به درس خودندن فقط اخره ترم یه امتحانه تستیه جالب می گرفت که کلی می گفتن خطریه ومنم فقط به خاطره همین خطرش با این استاد بر داشتم

خوب استاد پروژه به همون داد با یه موضوعه دلخواه

از اون جا که من با کلی ارزو به حرفهایه استاد گوش میدادم تا یه موضوعه ناب انتخاب کنم و از همون جا تونستم با یه دقت خاص نقطه ضعفه استاد رو پیدا کنم استاد یه ددرویشه به تمام معنا بود فقط اصلا بروز نمی داد

منم با کلی ارزو موضوعه علی  رو انتخاب کردئم خوب همون طور که انتظار داشتم اسقبال کرد طوری که جزورو بست و شروع کرد من رو سوال پیچ کردن منم که اولش خدایی کم نم یاوردم اخراش خوب یه ذره موندم ولی خوب یه چیز گفتم که سرو تش رئ به هم بستم گفتم استاد شاید تویه کلاس اهله سنت داشته باشیم واز ایدن سوالا ناراحت شه

خوب خلاصه استاد اون قدر از پروژم خوشش اومد که بهم گفت از روش بخون منم که یه خط در میون نوشته بودم یه کم  همچین داشت ترس ورم می داشت ولی خوب خوندم خودم هخم نفهمیدم چی خوندم ولی نمی دونم چه طور استاد فهمیدو ایراد نگرفت

اخرشم پروژم رو برد و گفت من از بین ۱۰۰ تا یکی رو می برم خوب منم با کلی ارزو دادمش بهش

ولی خوب با کلی ارزو اخره ترم بهم داد ۱۷ فقط می تونم بگ ارزو هایه بر باد رفته

اینم نتیجه ی ریسک

خوب فعلا من برم  

نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط یک هما| |


Design By : Night Skin