تبليغاتX
کوچه پس کوچه


کوچه پس کوچه

بلند بلند فکر کردنه دختری به نام هما



و بازم سلااام

همگی خوبین

 

خسته ی خستگی های عید نباشید  نوروز و عمو نوروز  کم کم دارن واسه سال دیگه لباس مس خرن ما هنوز داریم سال نو رو تبریک می گیم اشکال نداره تا ۱/۱/۸۸ وقت داریم نه؟

خوب عید خوش گذشت من که به جز یه روز بقیه ش بد نبود و جز معدود ترین عید هایی بود که حتی یه لحظه یه خط الفبا رو رو کاغذ ندیدم (بین خودمون باشه عیدایه قبل ای خر خونی می کردیم)

خوب این جمعه ۱۶ و شنبه ۱۷ جز اولین روزای دلگیر سال جدید بود اخه همه به روز یا التماس بلیطی می خریدن و بعدم با انواع ساک و چمودون و ... به سمت ترمینال می دویدن  منم اکه مستثنا نبودم شنبه با دلی پر و توبره ای از ان پر تر  راهی شدم به سمت ترمینال ولی با کمال پر رویی یکشنبه بر گشتم و جز اولین برگشتی های سال جدید بودم روم نمی شد اخه چنان توبره ای شنبه برده بودم انگار  تا اخر ترم بر نمی گردم ولی خوب ... و ما این چنین باعث قبطه ی کلی از دوستان شدیم

خوب شنبه اولین جلسه بود خیلی سخت و دیر گذشت چون علاوه بر خواب الودگی من مثل همیشه خودکار نداشتم و چون با ارازل دیر رفته بودیم جدا جدا افتادیم و من مظلومانه کنار چند تا پسر افتادم اگه من یه دفتر با هام بود اونا با یه کاغذ اومده بودم پس خواستن خودکار بیهوده بود  دیگه

خوب اگه بهمون مثل بچه مدرسه ای ها یه موضوع انشا می دادن که عید رو چه طور گذروندیدو بعد می گفتن واسه همه بخونید راحت تر بود تا اینکه یکی یکی بخوایم توضیح بدیم نه؟

دانشکده هم همه تر و تمیز و نو بودن همه طبق معمول پلاس بودن تو سالن و راهرو و در کمال تعجب استاد ما این هفته نمی یاد من نمی دو نم چه طور می خواد تو ۷ جلسه الکترونیک ۷۰۰ صفحه ای رو درس بده

من که ۴ شنبه می رم و دیگه جدی جدی موندگار می شم چون هیچ رقمه نمی تونم غیبت کنم درسته کلاسایه ما حضوری نمی زنن و خوب اگه نری  سر کلاس همون هیچی هم یاد نمی گیری

از امورات خوابگام که بعد از بازدید کلی از خرید های عید همگی به این نتیجه رسیدیم که اینچه برون چیزایه ارزونی داره(می دونید کجاست؟)  خوب همه شیطون تر شدن تنبل تر و شادتر و هیچ کی هم حسه درس خوندن نداره خدا کمک کنه ترم پیش که همه تو اتاق حوصله داشتن دو تا مشروطی دادیم این ترم رو دیگه خدا ...

خوب این ترم هم باید کلی بخونم  اخه ۶ تا ۳ واحدی اونم اختصاصی با بدترین استادا  دارم نیم خوام بنالم ولی از  حالا می ترسم باید شروع کنم حالا م داره دیر می شه

خوب فردا دوباره باید یه ادمه خوش خیال رو ببینم و دوباره خودم رو بزنم به کوری که ندیدم و دوباره با ارازل کلی بخندیم خنده هم داره از دور که می بینمش فقط یه عصا و عینک کم دارم تا دیگه همه باور کنن انا نا بینا ام .

خوب اینم از این . بالاخره همه چی داره مثل قبل می شه ولی این ماییم که باید بهتر شیم من که امسال می خوام تغییر کنم می خوام ازاول شروع کنم می خوام از اول بسازم هیچی خراب نشده ولی می خوام بهتر شه

خدایا صدام رو می شنوی( راستی کاش خدام وبلاگ داشت اون وقت یه کامنت می زاشتیم خدا جون منتظرتم اون وقت مطمئن بودم بالاخره نوبت ماهم می شه ) به هر حال شاد زندگی کردن و درست بودن سخت نیست نه؟

راستی بهار فصل بارونه قدم زدن زیر بارون رو از دست  ندین واسه احتیاط از پیاده رو برین تا سر تا پا خیس نشین  بعدم اگه به این فصل حساسین ندارین در و دشت رو فراموش نکنین  اخه تو این فصل  واسه همه چی زود دیر می شه ( همش تقصیر این یه ساعت جلو کشیدنه نه؟)

خوب دوستایه گلم مرسی این مدت بهم سر زدین

ما که رفنتی شدیم خدایا پیلیز هلپ می (کمکم کن بازم)

فعلا....

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط یک هما| |

.....و بازم  عید  اومد

و و بازم سلاااااااااااااااام

سال ۲۷۱۶ یا همون ۱۳۸۷ بر همه مبارک

همگی خوبین

شما هم اعتقاد دارین که موقع سال تحویل هر کاری رو  در حال انجام دادن باشی تا اخر سال همون کار رو مدام تکرار می کنی ؟

خوب راستش  من امسال همون  لحظه ی مورده علاقم رو از دست دادم  تو ماشین در حال بر گشت به خونه بودیم  که یک باره رادیو بعد کلی  اهم ااهم یه باره صاف شد و گفت

 و حلول سال  ۱۳۸۷  مبارک ...

و من در حالی که یه باره دلم گرفت خندیدم چون باید تا اخر سادل تو خیابونا باشم  خوش به حاله خودم

تا حالا این طور ی تحویل سال رو ندیده بودم  جالب بود  بزارین براتون بگم جالبه

پسرک همچنان داشت ماهی هاش رو می شمرد ببینه چند تا فروخته

پلیسه سره چهار راه داشت مسیج می خوند

دمه بانک غلغله بود خانوده های سر بازای تو بانک بودن

میوه فروشه داشت میوه ها ش رو می چید  و جوراب فروشی غلغله بود

عابره پیاده همچون طلا نایاب

و سواره همچون موشک  پر شتاب

و ما هم با اعتماد به نفس  به خیاله ۸ دقیقه وقت داشتیم  میرفتیم  خونه که یه باره تحویل شد به محضه پیاده شدن با ترقه ازما استقبال شد

بعدشم رفتیم خونه به محض ورود  پدر و مادربه استقبال اومدن ولی موقع رو بوسی نگاه ها  فقط به جیب ها بود اخه اولش نمی دونم یادش رفته بود یا به رو خودش نمی یاورد ولی خوب اخرش..

خلاصه اینم از  این  ومن تا اخره سال تو خیابونم  خوش به حالم نه؟

ساله خوبی داشته باشین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط یک هما| |


Design By : Night Skin