تبليغاتX
کوچه پس کوچه


کوچه پس کوچه

بلند بلند فکر کردنه دختری به نام هما



سلام

فرا رسيدن ليلة الرغائب ، شب آرزوها ، بر شما مبارك باد .

با خوندن این جمله تکان خوردم چه زود اومدم خدای من 

راستش امروز بعد از کلی تلاش و ماجرا ۶ واحد بر داشتم  اومدم نت تا بقیه نمره هام رو سرچ کنم که دیدم  یه خبرایی هست اره  شب ارزو ها...

شاید باورتون نشه از بچگی تا حالا هر جا حرف از دعا یا ارزو بوده هیچ وقت اون اولا جا واسه ارزو ها و دعا هایه خودم نمونده همیشه اون اولا واسه بقیه بوده اون اخراشم اگه جا می شد خودم

حالا که دارم فکر می کنم نمی دونم من چه ارزویی دارم شاید تو زندگیم کمتر پیش اومده به خودم فکر کنم اینکه چی می خوام حالا نمی دونم ارزوم چیه ولی یه ارزو واسه یه نفر دارم که همیشه دعا می کنم بر اورده شه از همون بچگی تا حالا  دیگه روم نمی شه  از خدا  بخوامش ولی انگار خدا صدام رو نمی شنونه یا شایدم....

بچه که بودم با همون شیطنت بچگی همیشه یه دعا می کردم

 خدایااا

خانوادم و دوستام و خودم رو تو این دنیا و اون دنیا به سعادت برسون

بعدم می خندیدم و می گفتم.. همین یه اروزو رو داشتم

حالام که بزرگتر شدم انگار فقط یه فرق کرده این که  تعریف سعادت واسم مبهم شده

ولی حالام همین ارزو واسه شبه ارزو ها می کنم خوبه نه؟

 البته+ اینکه ارزو می کنم همتون به اروزهای قشنگتون برسید

یادمون نره برزگترین ارزو همون سلامتیه که ارزو می کنم خدا به همه ی بنده هاش هدیه بده

ولی یادمون نره اگه به یه اروزیی نرسیدیم  شاید واقعا به صلاحمون نبوده من واقعا با این اعتقاد دارم

شبه ارزو های تو ارزوهای قشنگتون ماها رو رو فراموش نکنید

خوش به حال هر کی تو این شب پیشه امام رضاست چون من هر چی می خوام اول از اون می خوام

 

فعلا..

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط یک هما| |

 سلام

خوبین(این پست رو دو روز پیش قرار بوده سند کنم ولی ..خوب نشد)

ای خدا...

از صبح بگم

صبح بعد از یک سری خوابای نا به هنجار از اون خوابایی که خستگی رو بیشتر به تن می شونن بیدار شدم ته دلم راضی به رفتن نبود و لی به سرعت اماده شدم رفتم رو به ترمینال  تو راه با خودم گفتم بازم مثله انتخاب واحد ترم پیش نشه ولی بعد گفتم نه هیچ کدوم از بچه نمی خوان ترم بر دارن پس برای اولین بار با خیال راحت رفتم که اولین و اخرین بارم شد

به محضه ورود از شلوغیه بی موقعه دانشکده تعجب کردم و کم کم این تعجبات به جایی رسید که فهمیدم تمام کلاسا پرن و همه اومدن سقف کلاسا رو بالا ببرن

خلاصه منم به جمع امضا کنندگان اضافه شدم و تا ظهر تو گروه داد و هوار کردم ولی بی فایده بود گفتن استاد نداریم تازه داشتیم به جایی می رسیدیم که ما چند نفر رو اضاف کنن که از ... من یه ده نفری از بچه ها قدرت اومدن تو و چون ماشین پیش نیاز اکثر دروس ترم اینده بچه های قدرته پس اولویت را به اونا دادن

این وسطام من بی کار ننشستم لیست رو میز بود مدیر گروه گفت اگه بالا ۲۰ نفر باشین کلاس باز می کنم منم بر ان شدم اسمه دروغی اضافه کنم مشغول نوشتن بودم که از شانس بدم یکی از همکلاسی هام اومد داخل و گفت سلام خانوم.... و از شانس بدترم مدیر گروه شنید و منتظر بود من بنویسم یکی از پسرای همکلاسام بیخ گوشم گفت ای ضایع داری ضایع می کنی ها رسید به دادم و گفت خانوم... زودتر اسمه دوستتون رو بنوسید لیست رو بدم من و دوستم دیگه نایی واسه خندیدن نداشتیم فقط تایید کردیم که اری ضایع بود منم پر رو تر از همه گفتم استاد شدیم ۱۸ تا که مه یه همه سرخ شدن

خلاصه من نمی دونم چرا همیشه باید توی دو راهی باشم همیشه کارام باید گیر کنه امروز ویدا بنده خدا رو خیلی دردسر دادم اخه وارد دانشکده که شدم دیدم همه با گوشی دارن انتخاب واحد می کننن

دختره... الو مهدی جان و پسره ...الو مریم جان و من خواستم کم نیارم گفتم الو ویدا جان

خلاصه یه ده باری زنگ زدم ویدی برو سایت یه ۲۰ باری گفتم وایسا تو این گیر و دارم عکسه مسخره ای که گذاشته بودم رو اسمش عصابم رو بهم می ریخت اخه باید مدام حواسم می بود که کسی این رو نبینه

خلاصه ظهرم دست از پا دراز تر رفتم خوابگاش داشت گریم می گرفت که توجهم رفت روی یه برگه روی دیوار جملش قشنگ بود

خدایااا ..

کمکم کن تا به تو نگویم مشکله بزرگی دارم بلکه به مشکل بگویم خدای بزرگی دارم

خلاصه تا ساعت ۳ هم منتظر فرجی بودیم ولی نشد که نشد اون قدر گفتم استاد ماشین که وقتی وبه موژان رو باز کردم با دیدن کلمه ماشین تکون خوردم

خلاصه خسته ام فردام دوباره باید تمامه این مراحله رو ریپید کنم

خدا بهت توکل می کنم ولی زندگی ازت می خوام کمتر باهام لج کنی نمی دونم چرا من کارام باید یا درست نشه یا به سختی درست شه

راستی ایستاده بودم تو گروه یه باره یه غولی که تا حالا ندیده بودمش اومد جلو گفت خانوم ماشین خوب شدین ۱۴ نمره شماست منم با چشمانی گرد شده از عدم اشنایی و همچنین از اینکه این فکر تو پسرام سرایت کرده گفتم نه ۹.۵ شدم

خوب خلاصه این روزا خواهشا ازم ایراد نگیرید اخه حال و احواله مساعدی ندارم دوندگی های انتخاب واحد از یه طرف و استرس اعلام نمرات از طرفی دیگه باعث شده که از اون همای شیطون و ..به همای اروم وبی سر و صدا تبدیل شم این چند روز که گذشت و حال و احوالم بهتر شد اکی  قالب جدید و .. هر چی شما گفتید

خوب اگه کار و باری ندارید

فعلا بای

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط یک هما| |

سلام

همگی خوبین دلم واسه همتون تنگ شده بود

من امروز بعد از یه ماهی اومدم خونه البته الانم دارم نمره هام رو سرچ می کنم خوب نه انگار اینا باورشون نمی شه فردا اولین روزه انتخاب واحد تابستونه  هنوز نمرات کاملا اعلام نشده  منم همین طوری موندم

خوب امروز بالاخره اومدم بعد از یک ماه یک ماهی که برای من که به مارکوپولویه خوابگاه مشهور بودم  در عین سختی شیرین بود شیرین چون بر گشتی نداره منی که امروز جز اخرین نفراتی بودم که یه خوابگاه ۴۰۰ نفره رو ترک می کردم دیشب جمیعا به جز مهمان ها ۷ نفر بودیم فکر نمی کردم طاقت بیارم ولی نه اونم خوش گذشت از این ماه خیلی حرف دارم گر چه شبه اخری هم اون قدر متصدی رو عاجز کردم که اخری دلم واسش سوخت فقط یه جمله گفت حیف که شب اخره . اخه من کاری نمی کردم اجازه سفارش غذا بهمون نمی داد من رفت از تلفن متصدی سفارش دادم تازه کلی هم خندیدم اخه بچه ها امروز ازمون داشتن صبحانه هم نداشتیم منم به همراه سفارشه غذا  گفتم اقا مثله زندانه ما هم نمی تونیم بیایم بیرون تورو خدا واسمون صبحانه هم بیار جالب اینجا بود اون تند وتند می گفت شیر ساده می خواید یا.. کلی خندیدیم و متصدی رو تا اخره شب عاجز کردیم...

از امتحان اولم اخلاق از این که چه طور  تا ۳ نصفه شب مشغول تقلب نوشتن بودم  البتهد کمکم داشتم (واسه دست چپم)و دیگه هوچ گونه جای خالی روی دستام و صد البته تو جیبم پیدا نمی شد  یادش به خیر  تحقیق اخلاق خیلی با نمک بود من به دلیلی که از ۱۰ جلسه ۴ جلسه اونم با تاخیر حضوری داشتم بر ان شدم تا جبران مافات کنم  یادش به خیر  دو بار  سرچ کردم  و زدم رو فلاپی هر چی ویدا هر جا رفت گفتن خانوم فلاپی خالیه  اخرین بار دیگه برداشتم دسته پسره رو بردم گفتم نگاه کن من  سیو می کنم خندید گفت عجیبه؟

خلاصه اخلاق بدون تحقیق البته با تقلبا ۲۰ شدم

خدای من هنوز باورم نمی شه  اون روز داشتم با اشتیاق فراوان سیگنال می خوندم که  گوشیم زنگ خورد

سلام هما نمره ها ماشین رو زدن بالاترین نمره استاده ما ۱۴ بوده برو ببین تویی من شرط بستم تویی

و من با هزار غرر غرر که چرا ۱۴ من ۱۶ و۱۷ می شدم وارد سایت شدم که ناگهان دیدم انچه را که نباید می دیدم

ماشین ۱=۹.۵

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هنوز ۹.۹ پارسال فراموشم نشده بود که یه ۹.۵ تلخ جاش رو گرفت نمی دونم اشکال کارم کجاست نمی دونم من از زن بابام که این طوری برگم رو تصحیح می کننن ؟ اونم این استاد که ترم پیش ۲۰ داشت (به ما که رسید اسمون تپید) و من به هر کسی رو انداختم تا تونستم اون بردارم خداییش خوندمش خیلی خوبم یادش گرفتم ولی یه چیز رو یادم داد این روکه همه حرفایه استادا بی خود نیستن مثلا این استاد اول ترم  دو تا جمله گفت که ما ها ابکی گرفتیمش

۱ منبع من کلیه کتاب هادی ماشینه که حقا راست گفت ۲ این ترم می خوام تلافی ترمه پیش رو در بیارم

تجربه ی پارسال داره تکرار می شه این بار با ۹.۵ دیگه به قولی دارم عادت می کنم سخته وقتی همه روت حساب می کنن و همه فکر می کنن تو همون ۱۴ ترمه دیگه بری بشینی پیششون سر کلاس تجدیدی ها

خوب از بقیه درسام که همه رو با شادی خوندم  قبل از جلسه می گفتیم ما ۲۰ نشیم کی ۲۰ میشه و بعد از جلسه می گفتیم ما ۱۰ نشیم کی ۱۰ میشه اصل این بود که اعتماد به  نفس خودمون رو از دست ندادیم

شب امتحان الکترونیک خیلی قشنگ بود من می خوابیدم شادی می خوند شادی می خوابید من می خوندم واین گونه با هم  درس خوندیم

از خوابگاهم که بعد از ۱۵ روزی که رفتم خبری نبود اهان یادم افتاد یه شب زیره پنجره خوابگاه یه عده از پسرایه خرسند دل داشتن اواز می خوندن با  اب سرد ازشون استقبال کردیم اونام پر رو پر رو می گفتن مامانم اب ریخته پشته پام

خداییش شبای خوابگاه خوش می گذشت  مخصوصا این که تو اون اوجه امتحانا که بچه ها تا صبح نمی خوابیدن من در عین ناباوری و در مقابل چشمان گرد شده ی بچه ها دره اتاقا دنبال قرصه خواب می گشتم تا زود تر بخوابم (اخه نه من قبلا خونده بودم)

سر جلسات هم خبری نبود جز اینکه اهان از زلزله نگفتم که بچه ها تو اتاق خواب بودن جالب اینجا بود که این ۴ نفر همگی فکر کرده بودن منم دارم تختشون رو از جا در میارم (یعنی من اینقدر مردم ازارام؟) وقتی من رو دیدن که دارم با لبخندی تا بنا گوش بهشون نگاه می کنم تازه فهمیدن کاره من نیست و دسته به فرار زدن

بچه هایی که سر جلسه بودن جالب بود پسرا اجازه فرار بهشون نداده بودن  اخه اونا زودتر فرار می کردن لازم به ذکر است که از فردایه زلزله تمامی جلسات یه پسر یه دختر چیده شدن تا فرار راحتر باشه

از تقلبام که اصلا وقت نمی کردم  فقط یه جلسه اون قدرمشغول بودم که یادم رفته بود دستام  رو سیاه تقلب کردم استینه مانتوم کوتاه بود حواسم نبود سر جلسه دیدم مراقب اومد بالاسرم گفت عزیزم حالا که تقلب می نویسی یه مانتو استین بلند بپوش مشخص نباشه منم از جلسه بعد  همین کار رو کردم این یه نوع امر به معروف دیگه نه؟  یه بارم که شکلات شکست تو گلوم  رئیس دانشکده داشت رد می شد کلی خندید گفت هنوز یه ربع نیست جلسه شروع شده تو چی می خوری

این ترمم که به هوچ استادی اجازه جواب دادن نمی دادن امتحان سیگنال جالب بود دم در استاد رو دیدم با پرویت رفتم جلو گفتم استاد اگه سوالا سختن من نمی رم ها اون بنده خدا هم شروع به دلداری کرد نه برو.... و از  او اصرار و از من انکار منتظر بودم بگه برو قبولی اخرشم نگفت اخه  داد زدن اگه نمی یای در جلسه رو ببندیم منم رفتم

خلاصه بازم همه چی تموم شد ولی خوب و خوش نبود زیاد منم که همش پیشه خودم می گم این نمره ها امتحان الهیه.....

خدایاا....

کمکم کن هیچ گاه از تو نخواهم که مشکلات من را رفع کن

                    بلکه از تو بخواهم مرا در رویایی با مشکلاتم شجاع کن

دوستون دارم فعلا بای

 

نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط یک هما| |


Design By : Night Skin