تبليغاتX
کوچه پس کوچه


کوچه پس کوچه

بلند بلند فکر کردنه دختری به نام هما



ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟

گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري

من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....

توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري

قلب ميزارم كه جا بدي،اشك ميدم كه همراهيت كنه

و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط یک هما| |

سلام

همگی خوبین؟

خوب بعد از مدت ها دوباره دارم می نویسم خیلی وقته اصلا حوصله نداشتم راستش از مهر تا حالا خیلی اتفاقا افتاده وارد خونه دانشجویی جدید شدیم سره کلاس رفتیم دانشکده رو بارها بهم ریختیم درس خوندیم شبایه سه شنبه تا صبح احیا داشتیم اخه فرداش میدان و مخابرات و کنترل

از این بگم که روزایه اول اون قدر سر و صدا کردیم که زودی داد صاحب خونه در اومد بابا اروم

ازاین بگم که چشمه همه ی بچه ها ۴ تا شد اخه همش می گفتن ۳ تا خر خون با هم هم خونه شدن (روم به دیوار)

از این بگم که واسه کلاسه برنامه نویسی یه د و ماهی تلاش کردیم نشد بالاخره رفتیم عضوه فعاله انجم برق شدیم یه هفته ای کلاسه برنامه راه افتاد

از این بگم که چند صد بار تصمیم به حذف درسام گرفتم تا جایی که به فکر حذف ترم افتادم ولی  بعد تا حالا هیچ کدوم رو حذف نکردم

از این بگم که سر کلاس ازمایشگاه بعد از  یه تقلب ماهرانه یکی از اقایون ما رو فروخت و به استائ گفت ماهم تا اخر ترم مجبور شدیم بچه های خوبی باشیم(خئاییش اون قئر ابتکار داشتم که استاد باید بهم ۲۰ می داد)

از این بگم که  مایه ی اغتشاش علیه اساتید شدیم اخه ما ۳ نفری یه درس رو تو ۳ ساعت مختلف می ریم بد از مقایسه جزوه ها هر شب فرداش اعلام می کنیم استاد ساعت ۴ تا ۷ کم گفته و اساتید رو عاصی کردیم و دانشجویان رو به سرشون خراب می کنیم

از این بگم که اون قدر سره کلاس با مدیر گروهمون اون قدر شیطونی کردیم گه گیر داده ما رو سر کوب کنه ولی ما بازهم شیطونیم  اون سری هم یه کامپیوتره سایت رو هنگ کردم تا یه هفته مرد باز اومد مدیر گروه وقت بود خفم کنه مگه تقصیره منه؟

از این بگم که  تمامه همسایه هامون خونه دانشجویی پسرا ست ولی همشون بد تر از ما خیلی مودب هستن

از این بگم که سر میان ترم الکترونیک اون قدر از استاده حلم و یکی از اقایونه همکارش سوال پرسیدم دیگه روم نمی شه برم سره کلاسش
(منم کم رو)

از این که اون قدر  قدر تخول داشتم فقط کلاسیه ساعت ۸ رو ۹ رفتم و ۲ رو ۲.۳۰

صاحب خونه می گفت کلاسایه دانشگاه ۹ شروع می شه گفتم اره و  این دو تا تازه دارن به تاخیر های من عادت میکنم اولاش همش استرس می دادان دیر حالا می دونن به من اثری نداره

از این بگم که در کمال تعجب اهالیه همشهری بالاخره ۲ هفته یه بار میرم خونه تازه دارم احساس می کنم دانشجو هستم(بزرگ شدم)

از این بگم که اون قدر اساتید لطف دارن با فامیلی صدا کردن فکر کنم کله دانشگاه اسمم رو می دونن

از این بگم  یه ساعت ۱۰ زنگ زدیم ساندویچی با اصرار واسم شام اورد تا اخر خوردیم بعد احساس کردیم فاسد بود(دستگاه عصبی قوی داریم دیگه) بعد زنگ زدیم داد و هوار اونام گفتن باشه بازم سفراش بدین این بار مفتی ما هم یه چند شب سفارش دادیم

از این بگم که جاتون خالی خیلی خوش می گذره

از بگم که دلم واسه خوابگاه تنگ شده باید یه چند شب برم مهمونی ولی خوب خونه دانشجویی چیزی دیگه است

از این بگم اولین شبه یلدا رو دور خونه گذروندم

از این بگم که ملت رو با شیطونی عاصی می کنیم بعد ۱و۲و۳ می خندیم

همین

مرسی این مدت بهم سر زدین

اعیاد ازمهر تا حالا هم همگی تبریک

زمستون خوش بگذره

خوب فعلا بای

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط یک هما| |


Design By : Night Skin